X
تبلیغات
مــــــــــــــحــــــــــــمـــــود

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل زودتر ميخواستي، حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا

(شهریار)



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 14:31 | نویسنده : حیدری |
  سلام ... 

سال نو نزدیکه...همه دعا کنیم که...


  سال  93با شادی شروع بشه
 هیچ دلی شکسته نشه
هیچ جدایی اتفاق نیفته
هیچ بچه ایی گرسنه نخوابه
هیچ کس از زندگیش نا امید نشه
هیچ پدری شرمنده خانواده اش نشه
اشک هیچ مادری ریخته نشه
التماس دعا...



تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 21:16 | نویسنده : حیدری |

  علائم سکته قلبی حاد; بی قراری و ناراحتی و ضربان قلب بالا است . اشخاصی که دارای سابقه خانوادگی بیماری سرخرگ کرونر هستند و در میان اعضای خانواده ایشان یک و یا چند تن زیر سن 55 سالگی دچار سکته قلبی شده اند, بیشتر در معرض خطر قرار دارند. به هنگام بروز سکته قلبی جویدن 2 عدد آسپرین بچه توسط بیمار تا رسیدن اورژانس, مانع از چسبندگی بیشتر خون و تشکیل لخته و ایسکمی میشود. زمان طلایی جهت درمان 20 دقیقه است. انفارکتوس های قلبی بین ساعت 8 تا 10 صبح روی میدهد, از این رو قرار دادن داروی زیر زبانی نیترو گلیسیرین به هنگام خواب در کنار بستر بیمار قلبی الزامی است



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 21:11 | نویسنده : حیدری |
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟

او می‌گوید : چون مال من هستی.


منبع:   zarbolmasal.com





تاريخ : جمعه پنجم مهر 1392 | 16:56 | نویسنده : حیدری |
 سلام............

دوس داری این دسته گل رو به کی بدی؟؟؟؟



تاريخ : یکشنبه دهم شهریور 1392 | 11:46 | نویسنده : حیدری |

این گل تقدیم شما دوستان عزیز





تاريخ : یکشنبه دهم شهریور 1392 | 11:39 | نویسنده : حیدری |

مي‌گويند شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد. وقتي زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مساله را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و بخيال اينكه استاد آنها را بعنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل آنها فكر كرد. هيچيك را نتوانست حل كند، اما تمام آن هفته دست از كوشش برنداشت. سرانجام يكي را حل كرد و به كلاس آورد. استاد بكلي مبهوت شد، زيرا آن‌ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غيرقابل حل رياضي داده بود.



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 1:15 | نویسنده : حیدری |
 سلام......

کتاب مَن لایَحضُرُه اَلفَقیه تألیف ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه قمی ملقب به شیخ صدوق کتابی است به عربی شامل ۵۹۶۳ حدیث. این کتاب یکی از کتب اربعه و از معتبرترین کتب  بوده و در شش جلد تألیف شده‌است.


دانلود ترجمه کتاب من لا یحضر الفقیه

جلد یک   ..............دانلود

جلد دوم.................دانلود

جلد سوم...............دانلود

جلد چهارم..............دانلود

جلد پنجم................دانلود

جلد ششم............دانلود




تاريخ : جمعه یازدهم مرداد 1392 | 16:44 | نویسنده : حیدری |

وقـتـى که حاتم طایى از دنیا رفت , برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت .

هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم بـه اوعـطـامى کرد.

برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند.

مادرش گفت : تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز.

برادر حاتم توجه نکرد.

مادرش براى اثبات حرفش ,لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست .

وقتى گـرفـت از در دیـگـرى رجوع کرد و باز چیزى خواست .

برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد.

چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد, برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب گداى پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشکار کرد و گفت : نگفتم تو لایق این کارنیستى .

یک روز هفتاد بار از بـرادرت به همین شکل چیزى خواستم .

اوهیچ بار مرا رد نکرد.

من فرق تو را با او وقتى دانستم که شیرمى خوردى .

تو یک پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن طفل شیرخوارى دیـگـر, پستان را رها مى کرد و در اختیار او مى گذاشت .

منبع:  choulab.persianblog.ir



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 15:26 | نویسنده : حیدری |


کسانی که شما را دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته

باشند ترکتان نخواهند کرد

آنها یک دلیل برای ماندن خواهند یافت



تاريخ : یکشنبه سی ام تیر 1392 | 18:4 | نویسنده : حیدری |
  صد سال ره مسجد و میخانه بگیری

    

عمرت به هدر رفته 

           

اگه دست نگیری



تاريخ : یکشنبه سی ام تیر 1392 | 18:1 | نویسنده : حیدری |
روزی سقراط در ساحل دریا راه می رفت که نوجوانی پیش او آمد و گفت:

«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست ؟»

سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.

نوجوان وارد آب شد


سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.

و که از کار سقراط عصبانی شده بود،

با اعتراض گفت:

«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »

سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:

«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»



تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 16:15 | نویسنده : حیدری |
روباهی گرسنه به باغی رسید. دید دنبه بزرگی در تله گذاشته‌اند. روباه خوب می‌دانست كه اگر پوزه یا دست خود را به طرف دنبه دراز كند جا در جا گرفتار خواهد شد. در فكر چاره بود و این‌ور و آن‌ور می‌رفت كه از دور گرگی پیدا شد. روباه پیش رفت و سلام داد و گفت: "آ گرگ! چه عجب از این طرف‌ها؟..." گرگ گفت: "گرسنه‌ام دنبال شكاری می‌كردم". روباه گفت: "اینجا دنبه خوب و چربی هست بفرما بخور!" و با دست به تله اشاره كرد. گرگ و روباه نزدیك تله رفتند. گرگ گفت: "چرا تو نمی‌خوری؟" روباه جواب داد: از بدبختی روزه هستم. گرگ باورش شد و دستش را به طرف دنبه دراز كرد، تله صدایی كرد و دنبه بیرون پرید اما دست گرگ لای تله ماند روباه به سراغ دنبه رفت و نگاهی به آسمان كرد و صلواتی فرستاد و به خوردن مشغول شد. گرگ گفت: "آقا روباه پس تو روزه نبودی!" روباه گفت: "روزه بودم اما ماه رو دیدم!"



تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 15:14 | نویسنده : حیدری |
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت و دید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.



تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 0:27 | نویسنده : حیدری |

پدری به پسرش وصیت کرد که در عمرت این سه کار را نکن :
 راز دل به زن مگو ، با نو کیسه معامله نکن و با آدم کم عقل رفیق نشو .

بعد از این که پدر ازدنیا رفت پسر خواست بداند که چرا پدرش به
او چنین وصیتی کرده؟ پیش خودشگفت : امتحان کنم
ببینم پدرم درست گفته یا نه.
هم زن گرفت، هم قرض کرد و هم با آدم کم عقل دوست شد.
روزی زن جوان از خانه بیرون رفت. مرد فوری رفت گوسفندی آورد و در خانه کشت و خون گوسفند را دور خانه ریخت و لاشه اش رازیرزمین پنهان کرد. زن وارد خانه شد و به شوهرش گفت : چه شده؟ خون ها مال چیست؟
مرد گفت : آهسته حرف بزن. من یک نفر را کشته ام. او دشمن من بود.
اگر حرفی زدی تو را هم می کشم. چون غیر از من و تو کسی از این راز خبرندارد. اگر کسی بفهمد معلوم می شود تو گفته ای.
زن،تا اسم کشته شدن را شنید، فوری به پشت بام رفت و صدا زد : مردم بهفریادم برسید.
شوهرم یک نفر را کشته، حالا می خواهد مرا هم بکشد. مردم دهبه خانه آنها آمدند. کدخدای ده که کم عقل بود و دوست صمیمی آن مرد بود فوری مرد را گرفت تا به محکمه قاضی ببرد. در راه که می رفتند به آدمنوکیسه برخوردند.
مرد نوکیسه که از ماجرا خبر شده بود دوید و گریبان مرد را گرفت و گفت : پولی را که به تو قرض داده ام پس بده. چون ممکن است توکشته بشوی و پول من از بین برود.
به این ترتیب، مرد، حکمت این ضرب المثل را دانست. سپس لاشه گوسفند را نشان داد و اصل ماجرا را به قاضی گفت و آزاد شد.



تاريخ : یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 | 23:38 | نویسنده : حیدری |

  تقدیم به او که پیشم نبود                           ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب             صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد

گیسوان بلندش را به باد می دهد                 دست های سپیدش را به آب می بخشد

                           شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 20:25 | نویسنده : حیدری |

در عشق تو از بس که خروش آوردیم

دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت

رفتیم و زبانهای خموش آوردیم



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 20:11 | نویسنده : حیدری |

هر کس بد ما به خلق گوید

ما دیده ی دل نمی خراشیم

ما خوبیِ او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 20:4 | نویسنده : حیدری |
قبـل از اینـکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضـاوت کنی
کفشهای من را بپـوش و در راه من قدم بزن.
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من عبور کردم
اشکـهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کـن
سالهایی را بگذران که من گذراندم ...
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 | 20:1 | نویسنده : حیدری |

ادامه شعر موش و گربه/ ...

دست و رو را بشست و مسح کشید __ وٍرد میخواند همچــــــــو ملانا:
بار الها کــــــــــــه توبه کردم من __ نَدرم موش را بــــــــــــه دندانا
بهــــــــر این خون ناحق ای خلاق __ من تصدق دهـــــــم دو من نانا
آنقدر لابه کــــــرد و زاری کردی __ تا بحدی کـــــــه گشت گریانا

موشکی بــــــــــــود در پس منبر __ زود برد این خبر بـــــــه موشانا:

مژدگانی کـــــــه گربه تائب شد __ زاهد و عابــــــــــــــد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصـــال __ در نماز و نیــــــــــــــاز و افغانا

این خبر چون رسید بــــر موشان __همه گشتند شــــــــــاد و خندانا

هفت مـــــــوش گُزیده برجستند __ هر یکی کــــــــــدخدا و دهقانا
برگرفتند بهــــــــــر گربه ز مهر __ هر یکی تحفه‌هــــــــــــای الوانا
آن یکی شیشهٌ شراب بـــــه کف __ وان دگــــر بره‌هـــــــتای بریانا
آن یکی طشتکی پـــر از کشمش __ وان دگر یک طبــــــق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر بــه دست __ وان دگــــــــر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچهٌ پلو بــــــــر سر __ افشره آب لیمــــــــــــــــو عمانا

نزد گـــــــربه شدند آن موشان __ با سلام و درود و احســــــــــــانا

عرض کــــــــردند با هزار ادب __ کای فدای رهت همـــــــــه جانا
لایق خدمتِ تــــــــــو پیشکشی __ کرده‌ایم مـــــــــــــا قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند: __ رزقکم فـــــــــــی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بـــــــــردم __ رزقم امروز شـــــــــــــد فراوانا
روزه بودم بـــــــــه روزهای دگر __ از برای رضـــــــــــــای رحمانا
هرکـــــــــه کار خدا کند بیقین __ روزیش _______ میـشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فــرمائید __ قدمی چند ای رفیــــــــــــــــقانا


موشکان جمــله پیش می‌رفتند __ تنشان همچو بیــــــــــــــد لرزانا

ناگهان گربه جست بـر موشان __ چون مبارز بــــــــــــه روز میدانا
پنــــج موش گزیده را بگرفت __ هر یکی کـــــــــــــدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال __ یک بـــــه دندان، چو شیر غُرانا
آن دو موش دگر که جان بردند، __ زود بردند خبر بــــــــه موشانا
کـــــه چه بنشسته‌اید ای موشان __ خاکتان بـــــــــر سر ای جوانانا
پنـــــــــج موش رئیس را بدرید __ گـــــــــــــربه با چنگها و دندانا

موشکان را از این مصیبت و غم __ شد لباس همــــــــــــــه سیاهانا

خاک بــر سر کنان همی گفتند __ ای دریغا رئیس موشـــــــــــــانا
بعد از آن متفق شدند کــــه ما __ می‌رویم پای تخت سلـــــــــطانا
تا به‌شه عرض‌حال خویش کنیم __ از ستم های خیـــــــــــل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت __ دید از دور خیــــــــــــل موشانا

همـــــه یکباره کردنش تعظیم __ کای تو شاهنشهی بـــــــه دورانا
گربه کرده است ظلم بــر ماها __ ای شهنشه اولم بـــــــــــه قربانا
سالی یک دانه می گرفت از ما __ حال حرصش شــــــــــده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیـــــرد __ چون شده زاهــــــــد و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند __ شاه فرمــــــــــود کای عزیزانا

من تلافی بــه گربه خواهم کرد __ کــــــــه شود داستان به دورانا

بعد یک هفته لشـگری آراست __ سیصد و سی هــــــــــزار موشانا

همـــــه با نیزه‌ها و تیر و کمان __ همــــــــــــــه با سیف‌های برانا
فوج‌هـــــــــــای پیاده از یکسو __ تیغ‌ها در میــــــــــــــــانه جولانا
چون که جمع آوریِ لشگر شد __ از خــــــراسان و رشت و گیلانا،
یکه موشی وزیر لشــــــگر بود __ هوشمند و دلــــــــــــــیر و فطانا
گفت بایــــــــد یکی ز ما برود __ نزد گربه بـــــــــه شهر کرمانا:
یا بیــــــا پای تخت در خدمت __ یا کـــــــــــه آماده باش جنگانا

موشکی بــــــود ایلچی ز قدیم __ شد روانه بــــــــــه شهر کرمانا

نرم نرمک بـه گربه حالی کرد __ کـــــــــــه منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام بـــــــــــرای شما __ عزم جنگ کردست شاه موشانا
یا بــــرو پای تخت در خدمت __ یا کـــــــــــه آماده باش جنگانا

گـربه گفتا که شاه گه خورده __ من نیایم بـــــــــــرون ز کرمانا

لیکن اندر خفا تدارک کــــرد __ لشگر مُعظمی ز گـــــــــــــربانا
گربه‌های براق شیــــــر شکار __ از صفاهان و یزد و کــــــــرمانا

لشگر گــــــربه چون مهیا شد __ داد فرمان بـــــــــه سوی میدانا

لشگر موشها ز راه کــــــــویر __ لشگر گـــــــــــــربه از کهستانا
در بیابان فارس هــر دو سپاه __ رزم دادند چــــــــــــــون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی __ هـــــــــر طرف رستمانه جنگانا
آنقدرموش وگربه کشته‌شدند __ کـــــــــــــه نیاید حساب آسانا

حملهٌ سخت کرد گربه چو شیر __ بعد از آن زد بـــه قلب موشانا

موشکی اسب گــربه را پی کرد __ گـــــربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتـــــــــــــاد در موشان __ کـــــــــــــــه بگیرید پهلوانانا
موشکان طبـــــل شادیانه زدند __ بهر فتح و ظفــــــــــــر فراوانا
شاه موشان بشد بــه فیل سوار __ لشگر از پیش و پس خــروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم __ با کلاف و طناب و ریســـــمانا

شاه گفتا بــــــــــه دار آویزند __ این سگ روســــــــــــیاه نادانا


گربه چون دید شاه موشان را __ غیرتش شد چــــو دیگ جوشانا

همچو شیری نشست بـــر زانو __ کند آن ریسمان بــــــــه دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین __ کــــه شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فـــراری شد __ شاه از یک جهت گــــــــریزانا
از میان رفت فیل و فیل ســوار __ مخـــــزن و تاج و تخت و ایوانا

هست این قصهٌ عجیب و غریب __ یادگار عبیـــــــــــــــــد زاکانا

جان من پند گــیر از این قصه __ کـــــــــه شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش وگربه برخواندن __ مدعا فهم کـــــــــن پسر جانا!



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 11:50 | نویسنده : حیدری |
آواره     

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟


تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟


مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟


مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 
دردل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟


خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟


شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

مهدی فرجی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 11:22 | نویسنده : حیدری |


عشق خوابگاه است و در آنجا محراب است 

عشق بستر است و در آنجا دریاست

عشق فراز بام است و در آنجا آسمان است

عشق آسمان است و در آنجا ملکوت است

عشق گرم شدن است و در آنجا گداختن است 

عشق خواستن است و در آنجا ... نمی دانم چیست ؟ نمی دانم چه بگویم؟

 کلمات را آنجا راه نمی دهند که بروند و ببینند وبرگردند و برایت حکایت کنند ...

ای انسان ! ای که جز با پیام وحی , جز با کلمه الله به آن خلوت زیبای غیبی راه نداری !

دکتر علی شریعتی



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 10:46 | نویسنده : حیدری |

            گربه و موش                  

اگر داری تو عقل و دانش و هوش                                     بیا بشنو حدیث گربه و موش

                  بخوانم از برایت داستانی                                        که در معنای آن حیران بمانی

                 ای خردمند عاقل ودانا                                             قصه‌ی موش و گربه برخوانا

                قصه‌ی موش و گربه‌ی مظلوم                                     گوش کن همچو در غلطانا

                 از قضای فلک یکی گربه                                          بود چون اژدها به کرمانا

                  شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر                                 شیر دم و پلنگ چنگانا

                  از غریوش به وقت غریدن                                       شیر درنده شد هراسانا

                  سر هر سفره چون نهادی پای                                    شیر از وی شدی گریزانا

                  روزی اندر شرابخانه شدی                                         از برای شکار موشانا

                  در پس خم می‌نمود کمین                                         همچو دزدی که در بیابانا

                 ناگهان موشکی ز دیواری                                        جست بر خم می خروشانا

                 سر به خم برنهاد و می نوشید                                   مست شد همچو شیر غرانا

                 گفت کو گربه تا سرش بکنم                                     پوستش پر کنم ز کاهانا

                گربه در پیش من چو سگ باشد                                 که شود روبرو بمیدانا

                گربه این را شنید و دم نزدی                                    چنگ و دندان زدی بسوهانا

                 ناگهان جست و موش را بگرفت                             چون پلنگی شکار کوهانا

                  موش گفتا که من غلام توام                               عفو کن بر من این گناهانا

                   گربه گفتا دروغ کمتر گوی                                نخورم من فریب و مکرانا

                  میشنیدم هرآنچه میگفتی                                     آروادین قحبه‌ی مسلمانا

                  گربه آنموش را بکشت و بخورد                            سوی مسجد شدی خرامانا

ادامه دارد....


  عبید ذاکانی



تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن 1391 | 17:27 | نویسنده : حیدری |

غدیر یعنی بیان راز هستی

غدیر یعنی برون از بت پرستی

غدیر یعنی پر از آلاله یاس غدیر

یعنی وجود پاک احساس

عید غدیر بر شما دوست عزیز مبارک




تاريخ : شنبه سیزدهم آبان 1391 | 10:47 | نویسنده : حیدری |


گاهی گمان نمیکنی ولی میشود،

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست!

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.

دكتر شريعتي



موضوعات مرتبط: سخنان گوهربار ، مطلب کوتا و خواندنی

تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر 1391 | 9:28 | نویسنده : حیدری |
ای صد دله یک دله دل یک دله کن


مهر دگران را زدل خود یله کن


یک صبح بیا با اخلاص بر در ما


انکه که کامت بر نیامد گله کن




تاريخ : جمعه ششم مرداد 1391 | 15:54 | نویسنده : حیدری |

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.

دکتر شریعتی



تاريخ : یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 | 8:43 | نویسنده : حیدری |
برای بخشش ارزش زیادی قائل شوید همان طور گذشتگان گفته اند :

در عفو لذتی هست که د ر که در انتقام نیست به این فکر کنید که انتقام فکر و روح خود را بی جهت آزرده کرده اید و افکاری که به سلامت روحتان آسبیب میرساند در خود پرورده اید مهم نیست که آن فرد در مورد شما چه فکر میکند شما بخشش رو صرفا برای آرامش و سلامت خود انجام میدهید.





موضوعات مرتبط: مطلب کوتا و خواندنی

تاريخ : سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 | 12:44 | نویسنده : حیدری |

سلام به دوستان عزیز خودم امیدوارم سال نو رو با خوشی آغازکنید و در هر کجای این کره خاکی هستید شاد،خوش و سلامت باشید



و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها

و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند

و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند




سال نو مبارک



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:21 | نویسنده : حیدری |

 گوشت خوک  به چند دلیل حرام می باشد

1- اینکه بی غیرتی در وجود آدم به جود میاورد

2-از مدفوح خودش تغذیه میکند

3-دو کرم کدو و ترشتین در گوشت خوک وجود دارد


اطلاعات بیشتر

خوك  نزد اروپائيان كه بيشتر گوشت آن را مى خورند سمبل بى غيرتى است ، و حيوانى است كثيف،خوك در امور جنسى فوق العاده بيتفاوت و لا ابالى است و علاوه بر تا ثير غذا در روحيات كه از نظر علم ثابت است ، تا ثير اين غذا در خصوص لااباليگرى در مسائل جنسى مشهود است

در شريعت حضرت موسى (عليه السلام) حرمت گوشت خوك نيز اعلام شده است ، و در اناجيل گناهكاران به خوك تشبيه شده اند، و درضمن داستانها مظهر شيطان خوك معرفى شده است
جاى تعجب است كه بعضى با چشم خود مى بينند از يكسو خوراك خوك نوعا از كثافات و گاهى از فضولات خودش است و از سوى ديگر براى همه روشن شده كه گوشت اين حيوان پليد داراى دو نوع انگل خطرناك بنام كرم ((تريشين )) و يكنوع ((كرم كدو)) است باز هم در استفاده از گوشت آن اصرار مى ورزند.

در مورد کرم ترشتین


تنها كرم ((تريشين )) كافى است كه در يكماه 15 هزار تخمريزى كند و در انسان سبب پيدايش امراض گوناگونى مانند كم خونى ، سرگيجه ، تبهاى مخصوص اسهال ، دردهاى رماتيسمى ، كشش اعصاب ، خارش داخل بدن ، تراكم پيه ها، كوفتگى و خستگى ، سختى عمل جويدن و بلعيدن غذا و تنفس و غيره گردد.در يك كيلو گوشت خوك ممكن است 400 ميليون نوزاد كرم تريشين باشد و شايد همين امور سبب شد كه چند سال قبل در قسمتى از كشور روسيه خوردن گوشت خوك ممنوع اعلام شد.به مورد هم توجه کنیدبعضى مى گويند با وسائل امروز ميتوان تمام اين انگلها را كشت و گوشت خوك را از آنها پاك نمود، ولى به فرض كه با وسائل بهداشتى با پختن گوشت خوك در حرارت زياد انگلهاى مزبور بكلى از ميان بروند باز زيان گوشت خوك قابل انكار نيست

در مورد کرم کدو بیشتر بدانیم

کرم کدوی خوک و انسان یا تنیاسلیوم گونه‌ای از کرمهای پهن ، رده نواریان است. نواریان اکثرا دراز و دارای بدنی پهن هستند که از تعداد زیادی قطعات یا بندهای کوتاه تشکیل گردیده‌اند. این کرمها از کوتیکول پوشیده شده‌اند. دارای مجاری وازنشی یا دفعی هستند و یک حلقه عصبی با سه جفت طنابهای عصبی دارند. اینها دهان و لوله گوارش ندارند و مواد غذایی از دیواره بدنشان جذب می‌شود و همگی انگلهای داخلی هستند و کرمهای بالغ در روده مهره‌داران و لاروها در بافتهای میزبان واسط به سر می‌برند.

کرم کدو خوک و انسان یا تنیاسولیوم از زمانهای قدیم شناخته شده است. یک سر کوچک گره مانند یا اسکولکس دارد که در کناره‌های آن چهار مکنده یا بادکش و در نوک یا روستلوم آن دایره‌ای از قلابهای متعدد دیده می‌شود. گردن یا منطقه جوانه ، اسکولکس را به بدن متصل می‌سازد. بدن شامل رشته‌ای تا 1000 بند یا پروگلوتید می‌باشد.

منبع: تفسیرالمیزان، شبکه ملی مدارس رشد


اگه نقدی ازاین مطلب دارید در قسمت نظرات بیان کنید. با سپاس از شما


موضوعات مرتبط: علمی

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 | 12:23 | نویسنده : حیدری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.